نـیــســـتــــی...

میدانم که بیداری..

من تمام حالتهای صورت تو را میشناسم..

میدانم که خودت را به خواب زده ای.. و منتظری.. ولی بیهوده منتظر نباش.. این بار نوبت توست که قدم پیش بگذاری..

نمیدانم در جر و بحث امروز کداممان مقصر بودیم، حتمأ هر دویمان..

ولی هرچه که بود دلخوری در پی داشت و تبعاتش آن شام دونفره ی غرق در سکوت و شب نشینی پر از صدای تلویزیون که تو تماشا میکردی و پر از صدای ورق زدن کتابی که من میخواندم..

و چقدر کسل کننده بود!

به هر حال منتظر حرفی از طرف من نباش.. اصلأ من هوس کرده ام صبح فردا صبحانه ام را همین جا بخورم..

به همان قدر که به روشنی صبح چند ساعت دیگر ایمان دارم، به همان قدر هم مطمئنم صبح که چشمانم را باز کنم تو را میبینم که با لبخند بالای سرم نشسته ای و به سینی صبحانه ای که برایم تزئینش کرده ای اشاره میکنی تا تمام شود تمام دلخوریهای روز گذشته مان...

اما نه..

نمیتوانم..

میدانی که کم طاقتم..

تا صبح، صبر کردن برایم از مرگ سخت تر است.. حالا که فکر میکنم میبینم صبحانه فردا صبح به این انتظار نمی ارزد!

بگذار کلک همیشگی خودم را به کار بگیرم.. میدانم که بعد از این همه وقت و این همه سال هنوز هم جواب میدهد..

که من صدایت کنم که "خوابی!؟" و تو که چشمهایت تازه گرم خواب شده با حالتی متعجب نگاهم کنی و من بدون حرفی از سمت تو بگویم "خواب بد دیدم" و تو با آن اخم آغشته به لبخندت بگویی "نترس، خواب بود، تموم شد" و لیوان آبی به دستم بدهی و من با شک به اینکه تو دستم را خوانده ای یا نه، خیره در چشمان تو آن را تا ته سر بکشم و بعد به آغوشت پناه ببرم و تو مرا در آغوش بگیری و خودت را به آن راه بزنی که انگار من واقعأ خواب بد دیده بودم!

چه کنم که این دلخواه من است که پیش قدم شوم برای رفع این دلخوری.. این رابطه که حساب و کتاب سرش نمیشود و اصلأ چه فرقی میکند یکی طلب من باشد یا یکی طلب تو!
..
خوابی؟
..
من خواب بدی دیدم!
..
....خیلی بد...
..
تمام این سال ها من با خواب تو زندگی میکنم..و تو دیگر..
..
نیستی..

/ 4 نظر / 22 بازدید
nobody

گاهی چتر را باید دست باران داد روی سر خودش بگیرد و ما به جایش بباریم...

nobody

مرا در آغوشت بفشار بگذار دل ضعفه بگیرم از اینهمه عاشقانه های محکم ِ تو...

nobody

پیچ و تاب تند جاده ها را دوست دارم وقتی عبور از این پیچ و تاب در اتوبوسی کنار تو ناخواسته ما را به آغوش هم می کشاند...

محبوبه

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را ... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم وکدام خواهش را نشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگــــــــــــــــم