دیدار

در هجوم یک تفکر در کوچه ی خاطراتم
که در آن چند پای آشنا و غریب بیش باقی نمانده
در پی ات کورمال کورمال میگردم.
نه اینکه نبینمت... نه ...چراغ روشنت مرا به خود میخواند
اما پرده های وهمی نا آشنا از چه ها و بایدها و نبایدها 
بین من و تو در رقص است....
و من با هراس از بوی خون آرام آرام به سویت در شتابم.
میبینمت که چقدر پر شده ای از احساس کمی با من بودن
وساعت شنی لحظات بین من و تو چه بی محابا میبارد...
کاش میتوانستم به عقب برگردم...
به ابتدای مدخل سپید کوچه باغم
جایی که عطر اقاقیا هیچ رهگذری را مست نکرده نمیگذراند...
کاش خاکروبه های رهگذر کثیف این کوچه باغ را 
هیچ تند باد سرنوشتی به اینجا نمی آورد
تا لای تمام این کلوخ ها تا ابد جا خوش کنند...
من به نقطه کور "تا ابد بودن" مینگرم.
گفتی: در این مردمک هیچ تابلویی برای جاودانگی من با تو رسم نخواهد شد...
نمیدانی که چه برنده است زخمه های حقیقت 
که برایم مینوازی
و من با هراسی از بوی خون همچنان به ستگلاخ می اندیشم...
/ 5 نظر / 91 بازدید
nobody

تو رفته ای و من افتاده ام تو از دست من از پا

nobody

من از هفت سنگ می ترسم می ترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم که دیواری،ما را از هم بگیرد بیا لی لی بازی کنیم که در هر رفتنی، دوباره برگردیم...

nobody

برای من که کبوتری ام، عاشق و سرگردان بیا و بام شو ! اصلا بیا و دام شو ...

nobody

دلم؛ برای خودم تنگ می شود روزهایی که بیشتر می خندیدم روزهایی که اتاق هوای بیشتری داشت، روزهایی که تو را داشتم...

nobody

یک قدم پیش، یک قدم به عقب، حال ِ من وقت ِ دیدنت این است حال ِ سرباز ِ بی نوایی که رو به هر سمت و سو کُند، مین است