-_- لیلی -_-

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

 

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.

 

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.

 

خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

 

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

 

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

 

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

 

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

 

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

 

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.

 

لیلی های نزدیک لحظه ای.

 

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.

 

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

 

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید

 

 

          و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

/ 3 نظر / 21 بازدید
علیرضا

سلام. وقتش رسید به رویاهای چندین سالمون برسیم.خیلی نزدیک شدیم . . . انگار وقتشه ! بیا که همراه ما باشی و از قافله عقب نمونی . . .

مهناز

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش زیبا و زشتش پای توست تصویر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن خالق تو را شاد افرید ازاد ازاد افرید پرواز کن تا ان رو تصویر را باور نکن